حس اینکه یه روح درونت داره باهات حرف میزنه
از تو آینه نگات میکنه
اماخودت نیست و
یه روزی قراره ترکت کنه
و اون روزقطعن وجودنداری
رو کاملا حس میکنم
به قلب مربوطه یامغز
یاهردو نمی دونم

دیشب با دیدن اتفاقی این فیلم بخاطر بازی همیشه زیبای امیلیا کلارک که خیلی طبیعی و واقعی بود بیشتر احساس تنهایی کردم
البته بخشی از فیلم بادیگاه
من متفاوت بود اما درکل جالب بود
کاش کمی متفاوت بود ابتداوانتهای زندگی
تنهایی مشمعجزکننده ترین
چیزی بوده که همیشه حس کردم
ازیه جایی به بعد کنار
اومدم باهاش
اعتمادم به انسانها سلب شد
الان دیگه مهم اینه که دخترم
بادوستاش بعد هفته کاری تو
سفر بهش خوش بگذره
پسرم بعدیه هفته کاری
ماشین وبرداره بره دارآباد گردش
وهرجاکه هست بهش خوش بگذره
وهردوسلامت وموفق باشن
منم برای خودم فیلم ببینم
از پنجره طبیعت ونگا کنم
اسف باره یه جورایی
چون آرزوهام برای شخص خودم
این نبوده وهیچ راهی برای
تغییرش نیست
بازیادآقای xافتادم
شهرزادگریه میکرد وبی قراری
و من به فاصله کوتاهی ازش
نشسته بودم
شاهین تو قسمت مردونه بود
ونمی دیدمش
هنوز بهت زده بودم و به
حرفای آخری که باحمیدزدم
فکرمیکردم
سرم پایین بود گاهی قطره
اشکی از گوشه چشمم می اومد
همیشه ازاینکه آدما زل بزنن بهم
و مرکز توجه باشم متنفر بودم
البته تواون لحظات طبیعی بود
ومن معذب بودم یه لحظه
فریادو گریه عمه بچه ها اومد
چرا کسی بچه روآروم نمیکنه
سالهاگذشته وشکر برای اینکه
تنهامون نذاشت خدا و
کسی دیگه نمیتونه نقش
دایه عزیزتراز مادروبازی کنه
و من هنوز سرم پایینه
اشکام داره میچکه روقبر خیالی
پدربچه هام

معقولترین قاعده برای زندگی تواین دنیا
اینه که بدون قانون وقاعده زندگی کنی

برچسب:
نویسنده: الینا فدایی